نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





post

و تنها با یاد اوست که دلها ارامش میگیرد

خواب دیده بود در ساحل دریا در حال قدم زدن با خداست. در پهنه ای از اسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش درامد.متوجه شد که در هر صحنه جای پای 2 نفر

در ماسه های ساحل فرو رفته است یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.

وقتی به جای پاها دقت کرد متوجه شد دقیقا در مواقع سخت و ناراحت کننده فقط یک جای پا وجود داشته !! این موضوع او را رنجاند و از خدا سوال کرد:

<خدایا! تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی متوجه شدم که در لحظه های سخت زندگی تنهایم گذاشته ای!

چرا ترکم کرده بودی؟!>  و خدا چنین پاسخ داد:<بنده عزیزم من تو را دوست دارم . هرگز تنهایت نگذاشته ام. زمانی که تو در

ازمایش بودی و فقط یک جای پا میدیدی این درست زمانی بود که من تو را در اغوش خود گرفته بودم.>

اوبا شنیدن این حرف زانو زد و گریست...


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:54 | ارسال نظر(0) |







post

به شيطان گفتم:لعنت بر شيطان. شيطان لبخند زد. پرسيدم چرا ميخندي!؟ جواب داد:از حماقت تو خنده ام ميگيرد. پرسيدم مگر چه كرده ام؟گفت:

مرا لعنت ميكني درحاليكه هيچ بدي در حق تو نكرده ام.با تعجب پرسيدم:پس چرا زمين ميخورم!؟ جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه ان را

رام نكرده اي.نفس تو هنوز وحشي است به همين خاطر تو را زمين ميزند. پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟

پاسخ داد: هر وقت سواري اموختي برای رم دادن اسب تو خواهم امد فعلا برو سواری کردن بیاموز!!


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:54 | ارسال نظر(0) |







post

دوست داشتن

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت...از او پرسیدند:کجا می روی؟ او گفت:

می خواهم این دانه را برای دوستم ببرم  که درشهری دیگر زندگی می کند.

گفتند: چه کار بیهوده ای! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمیتوانی این همه راه را پشت سر بگذاری

و از کوهستان و جنگل بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت: مهم نیست! همین که من در این مسیر باشم او خودش می فهمد که دوستش دارم..

مهربانی و محبت هرگز تلف نمی شود چرا که حتی اگر برای کسی که در حقش محبت شده فایده ای

نداشته باشد لااقل برای شخص مهربان منشا خیر است.


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:54 | ارسال نظر(0) |







post

تا کریمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب وجوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر می شد.

خانمی هم به فروشگاه رفته بود و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بود در صف صندوق ایستاده بود .

جلوی او دو بچه پسری 6 یا 7 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند. پسرک لباس کهنه ای بر تن داشت

کفش هایش پاره شده بود و چند اسکناس را در دست هایش میفشرد . لباس های دخترک هم دست کمی

از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدند دخترک اهسته

کفش ها را روی پیشخوان گذاشت. چنان رفتار میکرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد.

صندوقدار قیمت کفش را گفت: <6دلار> پسرک پولهایش را روی پیشخوان گذاشت وانها را شمرد :

کمی مکث کرد سپس با ناراحتی رو به خواهرش کرد و گفت: فکر میکنم باید کفش ها

رو بذاری سرجاش. دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت:<نه نه! پس مامان توی

بهشت با چی راه بره؟> پسرک جواب داد:<گریه نکن خواهر جون شاید فردا بتونیم پول کفش ها رو دربیاریم.>

او که شاهد ماجرا بود به سرعت 3 دلار از کیفش بیرون اورد و به صندوقدار داد. دخترک دو بازوی کوچکش را

دور او حلقه زد و با شادی گفت:<متشکرم خانم متشکرم خانم!> به طرفش خم شد و پرسید:<منظورت چی

بود که گفتی پس مامان توی بهشت با چی راه بره؟> پسرک جواب داد:<مامان ما خیلی مریضه و بابامون گفته که

ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره.> دخترک ادامه داد:<پدر روحانی به ما گفته که رنگ خیابون های

بهشت طلاییه. به نظر شما اگه مامان ما با این گفش های قرمز توی خیابون های بهشت قدم بزنه خوشگل

نمیشه؟ چشمانش پراز اشم شدو درحالیکه به چشمان دخترک نگاه میکرد گفت:<چرا عزیزم! حق با تو هست

مطمنم که مامانت با این کفش ها توی بهشت خیلی قشنگ میشه.>

خدمتی که به دیگران میکنیم بهای اجاره ای است که به خاطر اقامتمان روی این کره خاکی می پردازیم.


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:53 | ارسال نظر(0) |







post

قدرت کلمات

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:

<من کور هستم لطفا کمک کنید.> روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت. نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در

داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت و اعلان

دیگری روی ان نوشت و تابلو را دوباره کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر ان روز روزنامه نگار دوباره از ان محل میگذشت که متوجه شد کلاه ان مرد کور پر از سکه و اسکناس شده

است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناختو خواست اگر او همان کسی است که ان تابلورا نوشته

بگوید چه بر روی ان نوشته است؟!

روزنامه نگار جواب داد:<چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم.> و لبخندی

زد و به راه خود ادامه داد...

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

                  <امروز بهار است ولی من نمی توانم ان را ببینم.>                 

نتیجه:حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل فکر هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:53 | ارسال نظر(0) |







post

مادرم هستی من ز هستی توست

مردی در یک مغازه گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد

تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد دختر کوچکی را دید که روی جدول کنار خیابان نشسته بود و هق هق

گریه می کرد! مرد نزدیک رفت و پرسید:<دختر خوبم چرا گریه می کنی؟>

دختر در حالیکه گریه می کرد گفت:<می خوام برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت پول دارم.>

مرد لبخندی زد و گفت:< با من بیا برای تو یک شاخه گل رز خوشگل میخرم.>

وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد از دخترک پرسید:<مادرت کجاست عزیزم؟> دختر دست مرد را گرفت و با دست دیگر به

قبرستان انتهای خیابان اشاره کرد.

مرد با ان دختر کوچولو به قبرستان رفتند و ان دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را انجا گذاشت. مرد دلش گرفت و طاقت

نیاورد... سریع به گل فروشی برگشت سفارش پست کردن دسته گل را پس گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته

گل را به مادرش تقدیم کند.

ادما وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.

وقتی بزرگ میشن پول دارن اما وقت ندارن.

وقتی هم که پیر میشن پول دارن وقت هم دارن اما.........

           مادری ندارن.            

(به یاد همه مادرای دنیا)

(مادر سمبل عشق و محبت است)


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:51 | ارسال نظر(0) |







post

این یک داستان کاملا واقعی است که در کشور ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی دیوار خانه اش را برای تغییر دکوراسیون

خراب میکرد(در خانه های ژاپنی فضایی خالی بین دیوار های چوبی قرار دارد.) این شخص در حین خراب کردن دیوار در

فضای بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت ولی به یکباره کنجکاو شد!

وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد. این میخ تقریبا 2 سال پیش زمانی که این خانه ساخته میشد کوبیده شده است!

چه اتفاقی افتاده است؟!! مگر چنین چیزی امکان دارد؟!! چطور ممکن است که این مارمولک در چنین محیطی 2 سال

زنده مانده باشد؟!

متحیر از این مساله کارش را متوقف کرد و در گوشه ای نشست و مارمولک را زیر نظر گرفت. توی این مدت مدام از خود

میپرسید: توی این مدت چکار میکرده؟! چگونه و چی می خورده؟!

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد. مرد به شدت منقلب شد...

( به راستی اگر موجودی به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید که ما تا چه حد میتوانیم

عاشق شویم...)


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:50 | ارسال نظر(0) |







post

گر عشق نباشد به چه کار اید دل...

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از شوهرش نشنیده بود بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود

و از موتورش برای حمل کالا بین روستا و شهر استفاده میکرد برای اولین بار همسرش را سوار موتور سیکلت خود کرد

تا به بهداری ده ببرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دستپاچگی و خجالت نمیدانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:

(مرا بغل کن) زن پرسید:(چه کار کنم؟!) و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش  سرخ شد...با خجالت کمر

شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه

برگردند! شوهرش با تعجب پرسید:<چرا ؟!تقریبا به درمانگاه رسیده ایم.>زن جواب داد:<بهتر شدم.سرم دیگر درد نمیکند>

ان مرد همسرش را به خانه رساند ولی هرگز متوجه نشد که گفتن همان جمله ساده (مرا بغل کن)چقدر احساس خوشبختی

را در قلب همسرش به وجود اورد که در همین مسیر کوتاه سر دردش برطف شد.

                         اری عشق چنان عظیم وزیباست که در تصور نمیگنجد.                                

 

فاصله ابراز عشق دور نیست فقط از قلب تا زبان.... کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.    

 

<هرگز فرصت به زبان اوردن (دوستت دارم) را از دست ندهید >       <براوین


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:49 | ارسال نظر(0) |







post

خدایا شکرت

نگاه همه به پرده سینما بود . (جشنواره فیلم های ۱۰ دقیقه ای بود به گمانم...)

اکران فیلم شروع شد.

شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق .....

دو دقیقه از فیلم گذشت.

سه ... چهار.... پنج.....

هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف یک اتاق !!!!

صدای همه درامد.

اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.

ناگهان دوربین حرکت کرد و امد پایین و به یک معلول قطع نخاع خوابیده بر روی تخت رسید....

 

    جمله زیر نویس فیم : < این فقط هشت دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید>    

                                                 به راستی <خدایا شکرتتتتت>                                                

 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:46 | ارسال نظر(0) |







post

پدری دست بر شانه پسرش گذاشت و از او پرسید: تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟

پسر جواب داد: من میزنم!

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز هم همان جواب را شنید. با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم

دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جواب بهتری بشنود... پسرم من میزنم یا تو؟؟

اینبار پسر جواب داد: شما میزنی.

پدر ایستاد...برگشت و رو به پسر کرد و گفت: چرا دوبار اول این را نگفتی؟!!

پسر جواب داد: تا وقتی که دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی

قوتم را با خود بردی ...

به سلامتی اون پسری که:

۱۰ سالش بود وقتی باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...

۲۰ سالش شد وقتی باباش زد تو گوشش باز هیچی نگفت...

۳۰ سالش شد وقتی باباش زد تو گوشش زد زیر گریه ....

باباش گفت:چرا گریه میکنی؟؟

گفت: اخه اون وقت ها دستت نمیلرزید...


[+] نوشته شده توسط mahkum در 18:45 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1234...164صفحه بعد

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید