نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





post


تو رفتی خاطرات تو
رفیق اشک چشمامن
در و دیوار این خونه غریبی میکنن با من
یه دریا بودی و چشمم حریف بغض دریا نیست
تو اونقدر دور رفتی که ازت یک قطره پیدا نیست


[+] نوشته شده توسط mahkum در 19:54 | ارسال نظر(0) |







post

کاش یکی پیدا میشد

که وقتی میدید گلوت ابر داره

و چشمات بارون

به جای اینکه بپرسه : چته ؟؟؟

چی شده ؟؟؟

بغلت کنه و بگه

گریه کن

 



[+] نوشته شده توسط mahkum در 19:54 | ارسال نظر(0) |







post

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:26 | ارسال نظر(0) |







post

خدایـــــــــــــــــــــــــــــا ...

 

چه ساختــــــــه ایــــــــــــــــــــــــــــ ...

 

دل آدم هایت یکــــــــــــــــی ازیکــــــــــــــــی سنگــــــــــــی تر ...

 

دروغ هایشان یکــــــــــــــــــــی از یکـــــــــــــــی زیباتر ...

 

نگاه هایشان یکــــی از یکـــــــــــی معنی دار تر و سنگین تر ...

 

روحشان یکـــــــی از یکـــــــــــــی هـفـــتـــــــــــ رنـــگـــــــــــ تر ...

 

و

 

هر یک برای خود ،

 

یکــــــــــــــی از یکـــــــــــــــی خــــــــــــــدا تـــــــــر !...


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:21 | ارسال نظر(0) |







post

 زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:20 | ارسال نظر(0) |







post

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ
 
ﻭﺍﺍﺍﺍﯼ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﻨﻢ ﺳﯿﺦ ﺷﺪ . . ..
.
.
.
.
.
 
منم زدم بلاكش كردم
 
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﺶ ﻣﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
 
ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ
.
.
.
 
ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ والااااا
 
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:18 | ارسال نظر(0) |







post

یه دوست دختر دارم نه اخلاق داره نه قیافه نه جذابه نه خوشتیپ
 
.
 
.
 
.
 
ولی با دنیا عوضش نمیکنم........ به خاطر مهربونی هاش و
 
.
 
.
 
.
 
.
 
مازراتی زیر پاش!
 
هر چند سمت راست ماشینش یه خش کوچولو هست
 
ولی این خشه زیادبزرگ نیست که رابطمونو خدشه دار کنه :|
 
 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:17 | ارسال نظر(0) |







post

به دوست دخترم زنگ زدم میگم عصر لباس خوشكلتو بپوش ،
 
با یه ماشین دو در میام دنبالت
 
بعد كه اومده پایین ماشینو دیده، فُحش داد رفت تو.
 
الانم گوشیشو جواب نمیده
 
خدایی وانت چند تا در داره ؟؟؟ :)):))
 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:13 | ارسال نظر(0) |







post

عاقا یه شب که خسته کوفته و خواب الود رفتم که بخوابم...
 
قبل خواب یه اس به دوس دخترم دادم و گفتم :
 
شبت بخیر عزیزم ، خوابای خوب ببینی ، بووووووووووووووس
 
جواب اومد: به به شب تو هم بخیر عشقم...
--
--
--
--
--
بابا جان کاشکی همیشه ما رو با دوست دخترت اشتباه بگیری :|
 
بعدش صدای خنده پدر مادرم خونرو برداشت -_-
 
هیچی دیگه کلا خواب از سرمون پرید
 
تا ی هفته هم خجالت میکشیدم تو چشای بابام نگاه کنم ...!
 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 09:13 | ارسال نظر(0) |







post


[+] نوشته شده توسط mahkum در 20:02 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...5960616263...164صفحه بعد

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید