نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





اینقدر نپرسید...

دلم می خواهد سینه ام را بشکافم...

 

این قلب تکه پاره را به همه نشان دهم...

 

تا اینقدر نپرسند...

 

چرا گرفته ای؟!؟!؟

 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:12 | ارسال نظر(0) |







عذر خواهی...

من یک عذر خواهی به خودم بدهکارم !

برای اینکه احساساتی بودم 

برای اینکه یک رو بودم 

برای اینکه انسان بودم 

برای اینکه صادق بودم

برای اینکه خودخواه نبودم

برای اینکه بی رحم نبودم 

برای اینکه سنگدل نبودم

برای اینکه واسش کم نزاشتم

برای اینکه بهش بد نکردم 

برای اینکه دلشو نشکستم 

برای اینکه حماقت کردم  

خودم جان ... عذر میخوام ازت !


[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:11 | ارسال نظر(0) |







خسته ام...

این روز ها...

خسته تر از آنم که بخواهم گله کنم از آدم هایی که خواسته یا نا خواسته دلم را شکستند....

نه پایی برای رفتن دارم نه دلی برای کندن...

آرام و بی صدا گم می شوم در تمام حرفهایی که نشنیده گرفته شد...

تمام اشک هایی که نادیده گرفته شد...

و تمام منی که از یاد ها رفت...

دنیایتان ارزانی خودتان من دیگر بازی نمی کنم...

 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:10 | ارسال نظر(0) |







عاشق شد...

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫﻲ ﻧﻴــﺎ...

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫـــﻲ ﻧﺒﺎﺵ !!

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧــﻢ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺳﺎﻋﺘﻲ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻴﺸـــﻮﻱ،

ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ...

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﭼﻪ ﺳــﺎﻋﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺐ ،ﻏﺮﻕ ﺩﺭ

ﺧــﻮﺍﺑﻲ...

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﻛﺪﺍﻡ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺮﺍﻳــﺖ ﻋﺰﻳﺰ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎﺭ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻫﻲ... ﺍﺯ ﺳﺮﻡ ﻫــﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ..

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫﻲ ﻧﺒﺎﺵ ...

ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﻱ ﻣﻦ ﺑﻪ ﮔـــﻮﺵِ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﻴﺪ...

ﺷﺎﻳﺪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺑﻌﺪ....

ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ...

ﺷﺎﻳﺪ ﺧﻴــــــﻠﻲ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ....

دخترت ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪﻱ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﻋﺸﻖ ﻣﻴﻮﺭﺯﺩ ﺑﻪ پسری ﻛﻪ.....

" ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﻴــــﺨﻮﺍﻫﺪ !!"

ﺑﯽ ﺍﺧﺘـــﯿﺎﺭ ﻣـــﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﮐﻨــﯽ !!

ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ؟ !

ﺣﺘﻲ ﺧـــﻴﻠﻲ ﺳﺎﻝِ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ

ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭘﺲ ﻟﺮﺯﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﯾــﺰﻧﺪ !
 
ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﺕ ﻣﻲ ﺭﺳﺎﻧﻢ..

ﯾﮑــﺮﻭﺯ....

دخترت ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏــﻮﺵ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ...

 
ﺯﻳﺮِ ﻟﺐ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ ....

 
" ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﻴﻪ ﺑــــﻪ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺘﻲ "

ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ، ﻗﻄﻌﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺷﻢ !!...

 
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫﻲ ﻧﺒــــــﺎﺵ.....

[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:09 | ارسال نظر(0) |







آدم ها...

هی فلانی میدانی؟

می گویند رسم زندگی چنین است...

آدم های می آیند...

می مانند...

عادت می دهند...

اما سرانجام می روند!!!

تو می مانی و تنهاییت...

راستی نگفته بودی رسم تو نیز چنین است؟!؟!؟


[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:07 | ارسال نظر(0) |







نگویید.

کودک که بودم

دردهای کوچکم را هم ، بغض می کردم

تا دیگران دورم جمع شوند

و با آرامش گریه را بهانه ای برای "بیشتر دوست داشته شدن" کنم.

بزرگ که شدم اما ،

بزرگ ترین درد هایم را هم خوردم

تا از بغضی که هر ثانیه گلویم را میجود 

کسی نیاید و نگوید :

"باز چه مرگت شده است ؟"

 


[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:06 | ارسال نظر(0) |







اشتباهی

لعنــتی ....

یعنــی میــشود همیـــن حالا ؛

همیـــن لحظـــــه !

حتــــــــــــــــــی اشتبـــاهی ....

 یــادم بیفتــی .... !؟

ایــــــن روزها ...

هـــــــر نفـــس ، درد اســـت که میکشـــم !!!

 ای کــاش یا بـــــــــــودی ، ...

 یـــــا اصـــلا نبودی !!!

ایـــــن که هســـتی و کنــــارم نیســــتی ...

 دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد

.

.

.

<<<خدایا ینی میشه یه روز یه جا این اتفاق بیافته>>>

دعا کنین برام


[+] نوشته شده توسط mahkum در 22:05 | ارسال نظر(0) |







خـــــــــــســــــــــتــــــــــم

 دلم کمى هوا میخواهد اما در سرنگ!

از زندگى خسته ام...

***************

~ هیــس ~!

دُخــتــرهــآ فَــریـــآد نـمــیـکـشـنــد ،دردمیکشند

 

 

اين بود آن دنيايي كه،

 

براي آمدن به آن،به شكم مادرم لگد ميزدم؟؟؟؟

 

لعنت به من!!!

 

ارزشش را نداشت...

 

 

 

گاهی دِلَتـْــ از زَنانگی مـے گیـرَد...

 

 میخواهـی کودَکــْ باشے

 

 دُختـر بَچـه اے کــه

 

 به هَـر بَهــآنـه اے بـه آغوشـی پَنـاه می بَـــرَد

 

 و آسوده اشکــ می ریــزَد

 

 زَטּکـه باشی،

 

 بایـد بُغضهای زیـادے رآ بی صــدا دفـטּکُنـی ....!!

 

 

 چــہ  قــــבر בوســت בاشتم

 

 تـمام בلتنــگے ایـטּ روزہا را با ڪسے تقســیم مے ڪرבم

 

 ویــا ڪسے بوב بـــراے گـــوش בاבטּ و בرב  בل ڪــرבטּ

 

 بمانـב  ڪہ  آنقـבر فاصلہ زیاב شـבه ڪہ ہر چہ فریاב میزنم

 

 گویــا صـــבایم را نہ "تـــو" میشنوے و نہ هیچ ڪس בیگر

 

 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند...

 

دیگر گوسفند نمی درند...

 

به نی چوپان دل می سپارند و گریه میکنند…

 

 

مدتی است فکرم درد می کند دکتر ها می گویند...

 

توده ای از حرفهای ناگفته در سر داری...

 

 

وبلاگ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ ...


[+] نوشته شده توسط mahkum در 16:48 | ارسال نظر(0) |







خودمــــــــــــــ

براے دل خـــودم مے نویسم ...

براے دلتنگــے هایــم

براے دغدغــہ هاے خـــودم

براے شانہ اے کہ تکیہ گاهــم نیستــــ !

برای دلے کہ دلتنگم نیست ...

براے دستے کہ نوازشگــ ـــر زخـم هایم نیست ...

براے خودم مے نویســـم !

بمیـ ــرم براے خـ ـودم کہ اینقـــدر تنهاستـــ !.!.!.!


[+] نوشته شده توسط mahkum در 16:42 | ارسال نظر(0) |







عشق

یکی دو بغض آنطرف تر

همانجا پشت کوچه شبگردی هایم

لحظه هایی را چال کرده ام

که قرار بود زندگی شان کنم …

از من این روزها

تنها غروری زخمی مانده

که از ترس خنجری نو

از هر نیشتری گریزان است ….


[+] نوشته شده توسط mahkum در 16:41 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...158159160161162...164صفحه بعد

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید